اين سر که از بدن شده آواره مال کيست اين ماه غم گرفته خــــدايا ، هلال کيست
امشب نه وقت جلوه و ديدار مـاه نوست پس اين مه غبــــار گرفــته ،هلال کيست
شـايد پيمبر است و به معـــــراج ميرود ما بين آسمان وزمين ،خط و خــال کيست
معراج بي بــــــــدن نبود،من شنيده ام پس يا رب ،اين جمال و رخ بي مثال کيست
از گردن مبارک او خون چکد هنــــــوز اين خون بي قصاص ، خدايـــا ز آل کيست
نوشته شده توسط : خليل انتظاري
يا حسين ! نحن ما حتمنا عليک الموت و ما الزمنا عليک الشهاده فلک الخيار و لا ينقص عندنا
بگذار تا به خون خودم دست و پا زنم از خنجر بريده نداي خدا زنم
بگذار تشنه لب بسپارم کنار آب تا پرچم حيات ز آب بقا زنم
بگذار کودکان يتيمم دهند جان تا تيشه به ريشه اهل جفا زنم
بگذار زير سلسله عابد شود اسير تا خلق را ز بند اسارت رها زنم
بگذار تا غريب دهم جان ، شوم شهيد در نينوا ز عشق چنان ني ، نوا زنم
بگذار با شهادت خود بهر عاصيان روز جزا لواي شفاعت بپا زنم
هر چند مشکل است بر اطفال زار من بينند در ميانه خون دست و پا زنم
نوشته شده توسط : خليل انتظاري
مليکة الدنيا عقيلة النساء عديلة الخامس من اهل الکساء
شريکة الشهيد في مصائبه کفيلة السجاد في نوائبه
بل هي ناموس رواق العظمه سيدة العقايل المعظمة
عشق زينب نيست جز فوق جنون
هرکه گويد ياحسين براو سرايت ميکند
اي که بيماري چرا نزد طبيبان ميروي
خرده نــان سفـــره زينب کفــايت ميکند
کربلا باشد سفارت خانه حق برزميـن
اين سفارتخانه را زينب صدارت ميکند
بيرق خون خواه شاه کربلا اين مطلب است
اهل عالم گوش باشيد اين سپاه زينب است
نوشته شده توسط : خليل انتظاري
کيستم من اي که در هر روز و شب ميکني از حق ظهورم را طلب
کيستم من ديدي آيا روي من يا مشامت حس نموده بوي من
کيستم من غرق احسان مني ميهمان، عمري سير خوان مني
کيستم من لاف عشقم ميزني نام من بر لوح قلبت ميکني
گه بسوزاني دل ناشاد من گه بسوزاني دل ناشاد من
کيستم من ساعتي با من خوشي ساعتي با نفس اهريمن خوشي
کيستم من گه تويي در کوي من گاه خنجر ميکشي بر روي من
کيستم من گاه با ما دوستي گاه بنمايي به اعداء دوستي
کيستم من قدر من نشناختي آمدي اندر حريمم تاختي
کيستم من مهدي القدري منم مصطفي و حيدر و زهرا منم
کيستم من اي به حقم ناسپاس با توام اما هميشه ناشناس
بارها در غصهام انداختي بارها ديدي مرا نشناختي
بارها ديدم تو را کردم سلام تو جواب من ندادي يک کلام
بارها ديدم گنه کاري تو گريه کردم بر تبه کاري تو
بارها شد بر تو کردم التماس با عدوي من چرا داري تماس
بارها جايت خجل گرديدهام شرمسار و ملتهب گرديدهام
بارها با هر گناه و هر بدي آمدي بر روي ما سيلي زدي
بس کنم من ديگر اين گفت و شنود عقدهها يي در گلويم مانده بود
هر چه بودايام،آن دوران گذشت هرچه کردي، هر چه بودي آن گذشت
حاليا از نو عمل آغاز کن باب عشق ديگري را باز کن
من به تو عشق و محبت دادهام من به تو شوق شهادت دادهام
من به قلبت مهر خود انداختم در دلت شور و صفا انداختم
من تو را اين سو و آن سو ميبرم من تو را با هر بدي هم ميخرم
ما که هر کاري برايت ميکنيم در قيامت کي رهايت ميکنيم
نوشته شده توسط : خليل انتظاري
+ حجت لامکان (آآهنگ اي الهه ناز)
اي حجت لامکان
دلبر جانستان
الامان الامان
يا صاحب الزمان
عاشقان محزونت اي نور خدا
از درد هجران تو زار و مبتلا
الامان الامان
يا صاحب الزمان
دل مست جام تو شد
مرغ دام تو شد
قلبم از کودکي
محو نام تو شد
ميخوانم چون عاشقها وصف روي تو
مي تراود از گلها عطر و بوي تو
الامان الامان
يا صاحب الزمان
اي صاحب ذوالفقار
مظهر کردگار
سن قالوبسان بيزه
زهرادن يادگار
عالم آدوه قربان اي سلطان عشق
سن سن تنها دنياده يادگار عشق
الامان الامان
يا صاحب الزمان
اي زاده مرتضا
دلبر مه لقا
قسمت ايله بيزه
کربلا کربلا
اوردا قانه غلطاندي دلبند زهرا
نهر علقمون اوسته ياتوبدي سقا
الامان الامان
يا صاحب الزمان
نوشته شده توسط : خليل انتظاري
+ السلام علي سيده الجليله الجميله
السلام علي سيده الجليله الجميله
ذاه الاحزان الاطويله في المده القليله المغصوبه حقها
و المکسوره ضلعها والمخفيه قبرها
دل افسرده ام از زندگي آمد بيزار ميرسد بسکه بگوش دل من نالهء زار
نالهء وا ابتا ميرسد از سوخته اي کز دل مادرگيتي به ببرد صبرو قرار
.........
شرري زهرهء زهرا زده در خرمن ماه که نه ثابت بفلک ماند ونه ديگر سيار
جورها ديد پس از دور پدر در دوران نه مساعد زمهاجر نه معين از انصار
.........
بت پرستي بدر کعبهء مقصود و اميد آتشي زد،که بر افروخته تا روز شمار
غيرتش بسکه جفاديد زامت نگذاشت که پس ازمرگ وي آيند بگردش اغيار
(ديوان کمپاني / ص 40)
نوشته شده توسط : خليل انتظاري
+ مهر تو را به عالم امکان نمي دهم
مهر تو را به عالم امکان نمىدهم
اين گنج پربهاست من ارزان نمىدهم
يک قطره از سرشگ که ريزم به يادشان
آن قطره را به گوهر غلطان نمىدهم
گر انتخاب جنّت وکوثر به من دهند
کوى تو را به جنّت ورضوان نمىدهم
نام تو را به نزد أجانب نمىبرم
چون اسم أعظم است ، به ديوان نمىدهم
من را غلامى تو بود تاج افتخار
اين تاج را به افسر شاهان نمىدهم
دست طلب زدامنشان من نمىکشم
دل را به غير عترت وقرآن نمىدهم
درّ ولايتى که نهفتم ازو به دل
تابنده گوهرى است من ارزان نمىدهم
در عاريت سراى جهان ! جان عاريت
جز در ثناى حضرت جانان نمىدهم
آل علي است جان جهان وجهان جان
بىمهرشان به قابض جان ، جان نمىدهم
جان مىدهم به شوق وصال تو يا على
تا بر سرم قدم ننهى جان نمىدهم
امروز هر کسى به بُتى جان سپرده است
من سر به غير قبله ايمان نمىدهم
نوشته شده توسط : خليل انتظاري
عشق يعني مستي و ديوانگي
عشق يعني با جهان بيگانگي
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني سر به دار آويختن
عشق يعني اشک حسرت ريختن
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني مست و بي پروا شدن
****************************
عشق يعني سوختن يا ساختن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني انتظار و انتظار
عشق يعني هرچه بيني عکس يار
عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
نوشته شده توسط : خليل انتظاري
زهجران تو گريانم نظير شمع سوزانم پريشانم پريشانم بيا مهدي بيا مهدي
نشستم من به راه تو به اميد نگاه تو که بينم روي ماه تو بيا مهدي بيا مهدي
به سوي مانظر بنما زما دفع خطر بنما زبزم ما گذر بنما بيا مهدي بيا مهدي
فراقت کرده دلگيرم من از جان وجهان سيرم زدوري تو مي ميرم بيا مهدي بيامهدي
به جسم ناتوان جاني به جان خسته جاناني به هر دردي تو درماني بيا مهدي بيا مهدي
به دل دارم ولاي تو به سر دارم هواي تو گدايم من گداي تو بيا مهدي بيا مهدي
نوشته شده توسط : خليل انتظاري
غسل ميداد علي چون تن زهرا آن شب ناله زد ناگه و از شستن وي دست کشيد
سر بديوار نهاد آن شه و چون ابــــر بهار زار زار اشک فشاند از غم زهراي رشيد
آب مي ريخت پي شستن زهرا اسمــا گفت بر خاطر غمديده ات اي شه چه رسيد
گفت : اسمــا زدل زار علي دست بدار آنچه ديدم من دل سوخته چشم تو نديد
نــــاله من نه پي مردن زهراست فقط که در اغاز جواني ز ستم گشت شهيد
بلکه از درد دل فــــاطمه بي تاب شدم که نمي گفت بمن شکوه اين قوم پليد
غرق تغسيل بدن بودم و با چشم پر آب ناگهم دست به بازوي ورم کرده رسيد
سيلي صورت و ضرب لگد و سقط جنين همه را فاطمه از جان و دل خويش خريد
که مبـــــادا شود آزرده زغم خـــــــــاطر من